آ مثل   آب

آ مثل آب و آبی    آبیِ آسمانی
آتشگر : روشن کننده ی آتش، کسی که آتش را فروزان می کند.
آراسته : منظّم ، مزیّن
آفات : جمع آفت ، آسیب ها
آکنده : پُر ، لبریز
آمرانه : امری ، دستوری ، با لحنِ دستور و فرمان چیزی بر زبان آوردن.
آوا : آواز ، بانگ ، صوت
آوَخ : دریغ ، افسوس ، آخ

الف مثل الفبای فارسی

الف : اولین حرف الفبای فارسی
ابَرمرد : مردِ بزرگ
اتّحاد : یکپارچگی ، یکی شدن
اختلاف : نزاع ، ناسازی ، عدمِ موافقت
اَدا : رمز و اشاره - حرکتی که از روی تقلید باشد.
اِدبار : بدبختی ، نگون بخت
ادعا کردن : چیزی را برای خود خواستن ، پافشاری کردن در کاری که هنوز قطعی نشده است.
ارچه : اگر چه
اَزَلی : همیشگی ، بی آغاز ، ابدی
استماع : گوش کردن
اَسرار : رازها ، سِرّها ، جمع سِرّ
اشرف : گرامی تر ، شریف تر
اطاعت : پیروی
اطلس : پارچه ی ابریشمی
اعتبار : آبرو ، ارزش ، قدر
اعتدال : میانه روی
اعضا : جمع عضو ، بخش ها ، افراد
اِغما : بیهوش شدن ، بیهوشی
افتادگی : خضوع و فروتنی
افتخار : سرافرازی
افراخته : افراشته ، برافراشته
اقلاً : کمترین مقدار ، دست کم
التفات : توجّه
التهاب : برافروختگی
الفاظ : جمع لفظ ، کلام
اُلفت : دوستی ، اُنس ، خو گرفتن
اَلکَن : کسی که زبانش به هنگام صحبت ، گیر می کند.
امتداد : کشیده شدن ، دراز شدن
انبان : کیسه ای بزرگ از پوستِ دباغی شده ی گوسفند
اَنجَب : نجیب تر ، شریف تر
اُنس : دوستی ، رفاقت ، اُلفت
اوراق : جمع ورق ، اجزای چیزی ، پاره ها
اوراق فروشی : نوعی شغل یا مکانی که در آن ، قطعه های کهنه ی اتومبیل یا وسایل دیگر فروخته می شود.
اولی تر : برتر ، شایسته تر
اهریمن : دشمن ، شیطان ، کسی که منش پلیدی دارد.
ایلات : جمع ایل ، اقوام عشایری

ب مثل بهار

ب مثل باد و باران      بابا بریم به بوستان
باطن : درون و نهان هر چیزی یا کس
بَتَر : بدتر
بَخیل : حسود
بدخو : بد اخلاق ، اخمو
بدرقه : همراهی کردن ، مُشایعت
بدو گِرَوَم : تابع او شوم ، از او اطاعت کنم ، به او می گروَم.
بَر حذر باش : مواظب باش ، بپرهیز ، آگاه باش
بَرزن : کوی ، محلّه ، کوچه
بر کردن : افروختن
بر کَند : کَند ، جداکرد
بِرکه : آبگیر
بُرنا : جوان
برومند : باثمر ، کامیاب ، آبرومند
بُرهه : مقطع ، بخشی از زمان
بَزّاز : پارچه فروش
بساط : پهنه ی زمین ، گستردنی
بسنده : کامل ، کافی
بَصَر : بینایی ، روشنی دیده ، دیدن
بعثی : نیروهای ارتش عراق در زمان صدام
بَل : بلکه
بُن : بیخ ، بنیاد
بند : طناب ، ریسمان
بنداخت : انداخت
بوستان : باغ ، فضای سبز ، گلزار
بوم  و بَر : سرزمین ، قلمرو ، ناحیه ، آب و خاک
بیخ : بُن ، ته ، ریشه
بیشه: جنگل

پ مثل پاییز

پ مثل پر پرنده    پرستو و پروانه
پار : سال گذشته
پارسا : پرهیزگار ، پاک دامن
پاینده : پایدار ، استوار ، پابرجا
پُراُبّهت : با شکوه
پَرت : بی معنی ، بی ارتباط ، بیهوده
پُرچانگی : پُر حرفی ، ورّاجی
پَرخاش : ستیزه جویی ، درشتی
پُرمدّعا : از خود راضی
پرهیزگار : پاک دامن ، پارسا
پروردگار : پرورش دهنده ، یکی از نام های باری تعالی
پرورده : پرورش یافته
پرورنده : رشد دهنده
پشت سر نهاد : گذشت ، رد کرد ، عبور کرد
پلنگ افکن : نیرومند ، قدرتمند
پوتین : چکمه ، نوعی پای پوش
پود : نخ های قالی بافی
پی : پا ، قدم ، گام
پیشه : کار ، حرفه
پیشوایان : رهبران ، مقتدایان
پیغامبران : پیام آوران ، پیامبران
پیکار : رزم ، نبرد
پیکر : تن ، هیکل ، اندام ، جسم
پیلتن : تناور ، تنومند ، بزرگ جثّه

ت مثل تنهایی

ت مثل تاک تاکستان     تاب بازی تو تابستان
تأخیر : عقب انداختن ، درنگ کردن
تبلیغ : رساندنِ پیام
تپیدن : جنبیدن ، حرکت داشتن
تحسین : آفرین گفتن ، تشویق کردن ، نیک شمردن
تحویل : انتقال دادن ، جابه جا کردن ، رساندن
تدبیر : راهِ حل ، چاره
ترجیح : برتری دادن
تسلّط : مسلّط شدن ، چیره شدن
تَسَلّی : آرامش دادن ، کاستن از اندوه کسی
تسلیم : پذیرفتن ، زیر بار زور رفتن
تعالی : بلند مرتبه ، برتر
تَعرّض : دست درازی کردن
تَعلّل : درنگ کردن ، بهانه آوردن ، کوتاهی
تفاوت : فرق ، اختلاف ، ناسازی
تَفت : گرم ، تند ، تیز
تَفته : داغ ، گداخته ، گرم
تقدیر : سرنوشت
تکاپو : جست و جو
تَکبّر : غرور ، خود خواهی
تَل : تپه ، پشته
تمثیل : مثال آوردن
تمجید : ستودن ، تعریف کردن
تَمَسخُر : ریشخند زدن ، مسخره کردن
تن پروری : تنبلی ، کاهلی ، سستی
تواضع : فرو تنی ، خاکساری
توده: تپه و پشته
توفنده : باجوش و خروش ، خروشان
تهی مغز : نادان ، کسی که کارهای نادرستی انجام دهد ، سبک مغز
تیمار کردن : مراقبت کردن ، خدمت کردن ، رسیدگی به آب و خوراک حیوان

ث مثل ثنا

ث مثل ثانیه ها   دور می زنند چه زیبا

ثابت : پابرجا ، استوار

ثنا : ستایش ، ذکر نیکویی ها

ثواب : پاداشِ کار نیک

ج مثل جشن

ج مثل جوجه برنج    زیر درخت نارنج
جادو گر : افسونگر
جانکاه : رنج دهنده ، آزار دهنده
جایز : روا ، مناسب ، شایسته
جبّار : قادر ، متکبّر
جبریل : جبرئیل ، فرشته ای که وحی را بر پیغمبر نازل می کرد.
جَست : جهش ، پرش
جَسور : بی باک ، شجاع ، دلاور
جوانمردی : سخاوت ، بخشندگی
جوهر : (بر وزن گوهر ) ، سنگ گرانبها
جهان دیده : کسی که سفر بسیار کرده و بیشتر شهرهای دنیا را دیده و تجربه اندوخته

چ مثل چشمه

چ مثل چوب و چنار    چکاوک و چمن زار 
چاره : تدبیر ، علاج ، درمان
چاک چاک : پاره پاره
چَراخور : چَراگاه ، علفزار
چُست : چابک ، تند و تیز ، چالاک
چشم داشت : اُمید و خواهش ، توقّع و انتظار
چشمگیر : بزرگ ، قابل توجّه
چنو : چون او ، مانند او
چیره دست : هنرمند ، ماهر ، زبردست 

ح مثل حس

ح مثل حوله ، حباب      حرکتِ حشره رویِ آب
حاجت : نیازمندی ، نیاز ، احتیاج
حادثه : پیشامد تازه ، واقعه ، رویداد
حاسد : حسود ، حسادت کننده ، رشک برنده
حُب الوطن : میهن دوستی ، دوست داشتنِ وطن
حَبه : دانه
حُجره : غرفه ، اتاق ، خانه
حُسن خُلق : اخلاقِ نیکو ، خوش رفتاری
حشر : نوعی فرش یا گستردنی که از نی یا گیاه دیگری بافته می شد.
حُقه باز : شعبده باز ، فریب دهنده
حَک : خراشیدن ، تراشیدن
حُکَما : جمع حکیم ، دانشمندان
حواس : جمعِ حس ، حس ها
حیرت زده : سرگشته ، سرگردان ، متحیّر
حیله گری : بدجنسی ، اهل مکر و نیرنگ بودن

خ مثل خدا

خ مثل خوبی ، خدا        خندیدن بچه ها
خاطر : آنچه از دل گذرد ، اندیشه و خیال
خان : مرحله ( هفت خان )
خاور : شرق
خجالت : شرمندگی ، شرمساری
خُجَند : نام شهری در کشور فارسی زبان تاجیکستان
خرافی : سخن بیهوده و باطل ، بی اساس
خرامان : خرامیدن ، بازیبایی و ناز راه رفتن
خُردی : کوچکی ، خُردسالی
خصلت : صفت ذاتی ، خوی ، طینت
خلاف : ناسازگاری کردن ، مخالفت
خلال : چوب باریک که لای چیزی بگذارند.
خَلق : آفریده ، مردم
خُلق : خوی ، منش
خواجه : صاحب ، بزرگ ، سرور
خوار : پست و حقیر
خواری : پَستی ، زبونی
خوان : سفره
خود پسندی : خود خواهی
خودکامه : خودسر ، خودرأی ، نافرمان
خوش رأیی : خوش عقیدگی ، مثبت اندیشی ، خوش فکری
خیره : بی پروا ، گستاخ ، لجباز

د مثل دعا

 د مثل دست و دندان     دوستی ها در دبستان
دارا و ندار : دارایی ، مال و ثروت
دُرشتی : ناهمواری ، تندی
دروغ آزمای : دروغگو ، دروغ زن
دروغ زن : دروغگو
دریغ : افسوس ، حسرت
دژبانی : نگهبانی ، قسمت کوچکی از سازمان ارتش
دست باز گرفتن : دست کشیدن ، خودداری کردن
دستگاه : شکوه ، قدرت ، عظمت
دلاویز : دلپسند ، مرغوب ، دلخواه
دلباز : جای وسیع و با صفا
دلجویی : عذر خواهی کردن ، مهربانی کردن
دلکش : دلپذیر ، دلپسند
دلگیر : تنگ و نامناسب ، در جایی به معنی ناراحت و اندوهگین
دوره گرد : فروشنده ی بدون محل کسب و در حالِ حرکت
دیدبان : نگهبان ، مأموری که از جایی مراقبت می کند.
دیلمان : نام ناحیه ای قدیمی در گیلان ، گیلان
دیه : روستا ، قریه

 

ذ مثل ذکر

ذ مثل ذرت شاد    بازی کاکل و باد

ذکر : یادکردن ، دعا گفتن

ذهن : هوش ، فهم

ر مثل رنگین کمان

ر مثل رنگین کمان     هفت تا کمان توی آن
راغِب : مایل ، علاقه مند
رایَت : پرچم ، درفش ، علَم
رَبیع : بهار هنگام بهار
رحمان : بخشنده ، از صفات خدای بزرگ
رُخ تابیدن : چهره برگرداندن
رَصَدخانه : مکانی که در آن به تماشای علمی آسمان و مطالعه در اوضاع ستارگان می پردازند.
رَمه: دسته ی حیوانات ، گله ی گاو و گوسفند
رویداد : اتّفاق ، حادثه
رهنمود : راهنمایی ، نشان دادنِ راهِ صحیح در کاری

ز مثل زندگی

ز مثل زنبور و زاغ    زنبق زیبای باغ

زاد : سن ، زمان عمر
زار : ناتوان ، ضعیف ، نحیف
زاغ : پرنده ای شبیه به کلاغ
زر و سیم : طلا و نقره
زرّین : طلایی ، چیزی که از زر ساخته شده و یا به رنگ زرد است.
زمزمه : سخن گفتن زیرِ لب
زَوال : نابودی ، رو به نیستی رفتن
زیبنده : برازنده ، درخور
زینهار : زنهار ، آگاه باش
زی : زندگی کن (فعل امر)

ژ مثل ژاله

ژ مثل ژاله بر گل    ژیان نشسته در گل

ژَرف : عمیق
ژَرفا : گودی ، عمق

س مثل سلام

س  مثل سیب و سبزه         سلام سارا ، ستارهسیب زرد

ساحت: فضای خانه ، حیاط ، درگاه

 سَبو : کوزه ی سفالی

سپاس داری: شکر گزاری ، سپاسگزاری

سپاس گزار:   شکر گزار ، قدر دان

ستایش  : ستودن ، مدح خدا گفتن   

ستوده:    ستایش شده ، پسندیده  

سحاب  :  ابر 

سخاوت: بخشش ، بخشندگی

 سِرّالله : سِرّ الهی ، راز خداوندی ، اسرار الهی

سراب: آب نما ، آن چه از دور آب به نظر می آید.

سرایت:   انتقال یافتن ، اثر کردن

سربلندی  : سرافرازی   

سرکشی:    نافرمانی ، طغیان   

سلاطین  :  پادشاهان ، جمعِ سلطان  

سَلیم: سالم ، بی عیب ، ساده دل  

سَنَد: چیزی که به آن اعتماد کنند ، نوشته ، مدرک

سهمگین  :  خوفناک ، ترسناک ، ترس آور 

سیرت: روش ، خوی و خُلق  

سیمرغ: پرنده ای است افسانه ای که گویند بسیار بزرگ بوده و در کوهِ قاف آشیان داشته و سی رنگ هم گفته شده است.

ش مثل شب

ش  مثل شش تا شب تاب         سه تا بیدار سه تا خواب

شاخسار: شاخ و برگ ، قسمت بالای درخت که چر شاخ و برگ باشد.

 شِتا : زمستان ، فصل سرما

شبروان: کسانی که شب را برای عبادت و راز و نیاز با خدا ، بیدار هستند، عبادت کنندگان در شب ، عارفان ، حق شناسان.  

شُروط:   جمعِ شرط ، پیمان ها

شَعَف  : خوش حالی ، شادی 

شُکوه:    عظمت ، بزرگی 

شوکت  :  شکوه و عظمت 

شنُفته: شنیده 

ص مثل صداقت

ص مثل صدف صداقت صابون برای صورت

 

صاحب: هم صحبت ، یار و دوست

 صَبا : باد ، بادی که از سمت مشرق می وزد.

صَخره: سنگ بزرگ و سخت 

صرف کردن:   خرج کردن

صَعب  : دشوار ، سخت 

صلاح:    آشتی کردن ، نیک شدن ، درستی 

صواب  :  درست ، شایسته

صوت: بانگ ، آواز ، صدا 

 صیف : تابستان

ض مثل ضرب

ض مثل ضرب و ضربه    ضبط ، ضد ضربه

ض : ...

ط مثل طواف

ط مثل طعمه ، طاقت         طاهر ، طواف ، طراوت

طاهر : پاک ، پاک دامن ، پاکیزه
طاقت : توانایی ، قدرت
طالع : بخت و سرنوشت
طایفه : جماعتی از مردم ، گروه ، قوم و خویش
طراوت : شادابی ، تازگی
طریقت : راه و روش
طشت : ظرف بزرگ و فلزی
طعام : غذا ، خوراک
طعمه : خوردنی
طنین : صدای ناقوس ، آواز
طواف : اطراف چیزی گشتن ، دور زدن ، زیارت